هذيان بامدادی

يک شب ِ سرد ِ سرد ِ سرد. بايد بيدار بمانی؛ خواب نتيجه‌ای جز کابوس ِ حمله‌ی ِ گرگ‌ها ندارد. می‌توانی بنشينی و حساب کنی که با اخراج ِ تمام ِ افغانی‌ها، چند متر ِ مربع جا برای ِ هر ايرانی باز خواهد شد. يا پتو را روی ِ سرت بکشی و آرام گريه کنی... نگران نباش: باد صدای ِ ناله‌ات را گم خواهد کرد. می‌شود به اين فکر کرد که آيا «بودن يا نبودن ِ هملت» اصلاً برای ِ اين دنيا فرقی هم می‌کند؟ و اين هم يک سوژه‌ی ِ تحقيقاتی ِ جديد: آيا پرستاره‌گی ِ آسمان ِ روستايی‌ها نسبت ِ مستقيمی با تعداد ِ زياد ِ دوستان‌شان دارد؟ و آيا دود تنها دليل ِ کم‌ستارگی ِ شهری‌هاست؟

مهم نيست... خورشيد که طلوع کند، دوباره بچه‌ی خوبی می‌شوم و سراغ ِ اين سؤال‌های ِ عجيب و غريب نمی‌روم.

مريم و علی

/ 3 نظر / 5 بازدید
محمد

قشنگ بود يه سری به من بزن

مهدي

زيبا بود...احساس خوبی داری....حفظش کن...موفق باشی

پانته آ

به چشمانت که خيره می شوند،بايد نگاهت را بدزدی وگرنه راز تيره ی شان از چشمهای کودکانه ی شان بيرون می زند و نه شبها بلکه روزهايت را غبار آلوده می کند...بايد نگاهت را بدزدی و به چندمتر خاکی که دريغ می شود نينديشی...