من هم نبودم*

می‌خواستم در آغوش‌ات بگيرم و بگويم «من هستم». اما من هم نبودم، هرگز نبودم. هرگز تو را نبوسيدم و هرگز نگفتم‌ات که دريا دريا دوست‌ات داشته‌ام. هرگز برف ِ چشمان‌ات را با دست‌ام پاک نکردم و هرگز دستان‌ام را به ميهمانی ِ دست‌ات نبردم... نه، من هرگز نبودم.

*تاريخ ِ اين نوشته معلوم نيست.

/ 5 نظر / 7 بازدید
araz

تبالوده لب برلبم می گذاری ...../ چقدر اين شرار گدازان گوارايت ؟...../ و از واژگان زبان دو لب نيز / کدامش چنان واژه بوسه زيباست؟.......///

افسانه

سلام...وبلاگ زيبايی داری......... خوشحال ميشم به من هم سر بزنی.

پانته آ

فقط يک بوسه با من باش، به قدّ عمر يک لبخند به قد عمر يک بوسه، در اين مرداب بي پيوند// در اين وحشت،در اين تقدير، تويي معناي ما بودن در اين غربت زده ميهن، مثالِ آشنا بودن // در اين دوزخ ، تمامَم را به برق چشم تو دادم سکوتم خواهشي گنگ است، برس امشب به فريادم // در اين کُنج خراب آباد، فقط يک بوسه با من باش! مرا يک لحظه تو ما کن و کل عمر دشمن باش!// نگو : از عُمقِ چشمانت ، تو را ديدم وَ ترسيدم ! تمناي لبانت را خودم با چشم خود ديدم !// همين امشب پناهم باش، که جانم آمده بر لب مرا گم کن در آغوشت، در آن آتش، همين امشب!// شبي مست از صداي ساز، شبي مست از شراب ناب تو را ديدم، تو را بودم، تو را بوسيدمت در خواب // شريک راوي قصه، خيال خوب شبهايم همين يک بوسه با من باش که من راضي به رويايم!//

پانته آ

ببخشيد که بين مصرع ها فاصله نزدم...اين يک غزل نو اِ...از پويا شفيعي..نوشته ي شما اينو به خاطرم آورد. خوب باشي هميشه.

amir

بازم در گذشته سير می کردی ؟!