اين ترانه برایِ تو

● پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳

چشم‌های ِ خيس

چرا اين‌قدر دوری؟
چرا دست‌ام به تو نمی‌رسد؟
چرا؟
چرا تو گريه می‌کنی؟
چرا من گريه می‌کنم؟
چرا وقتی باران می‌بارد خورشيد می‌گيرد؟
چرا؟

عاشق اولدوم، يک کلیپ ِ قديمی از آينه که هنوز چشم‌های ِ من رو خيس می‌کنه:

وطن‌ام درياست، آن‌جا که مادرم گم شد ... يونس کم حرف می‌زند، و چشم‌هايش رنگ ِ آب‌ها شده ... همه واطان را دوست دارند ... چرا معطلی؟ گيتار بزن دختر، گيتار بزن

شاگرد ِ فرانسه‌زبان ِ چهارساله‌ام

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳

شادی

بگذار همه فرياد سر دهند
اتهام بزنند و محکوم کنند.
من همين يک لبخند را می‌خواهم فقط،
بر لبان ِ يکی چون تو.
تمام ِ اين خستگی‌ها،
تنها برای ديدن ِ يک لحظه
شادمانی در چشمانی ژرف.

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳

فرو غلتيدن

چه آموزنده‌ست حکايت ِ ابليس با آن نيکويی ِ مثال‌زدنی‌اش، که در پی ِ يک «خودمحوری» فرو غلتيد:
- خداوندگارا! که به قدر ِ «من» تو را بندگی و عبادت نموده؟
و نمی‌دانست که عمل جز به وظيفه‌ی ِ معهود صورت نداده. پس خود را بستان‌کار می‌ديد و اين‌گونه از پيمايش ِ راه ِ نيک سر باز زد و راه ِ رنج در پيش گرفت، برای خود و بشريت.

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳

رئيس ِ «جمهوری ِ مسيحيان ِ خون‌خوار»

تبريک می‌گم آقای ِ پرزيدنت! به اميد ِ پيروزی ِ حق بر باطل در جنگ ِ جهانی ِ سوم!

نکته: بی‌چاره تک‌تک ِ جونورها و گياه‌های ِ کره‌ی ِ زمين که بايد ما آدم‌ها رو تحمل کنن. بايد کار ِ سختی باشه. ياد ِ اون کلیپ ِ آينه می‌افتم با موزيک ِ عالی ِ پينک فلويد، که می‌پرسيد ـــ به مضمون ـــ اگه قرار بود يه پارلمان ِ دموکراتيک از تمام موجودات ِ زنده تشکيل بشه، اون‌وقت انسان چند تا حق ِ رأی داشت تا بتونه قطع‌نامه‌ی ِ جنگ رو تصويب کنه؟!

تذکر: منظور از عنوان ِ اين نوشته اصلا توهين به مسيحيت نيست. اتفاقا ترجمه‌ی ِ عبارت ِ "Republic of Bloodthirsty Christians" از يه مسيحيه که اشاره داره به بی‌توجهی ِ بنيادگرايان و دست‌راستی‌های ِ مذهبی به حقوق ِ اوليه‌ی ِ انسانی.

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳

کوتاه

من «بد» بودم اما «بدی» نبودم (الف بامداد)

همين!

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳

ما ايستاده‌ايم

بخنديد!
عمری‌ست که شکيبا بوده‌ايم،
خوبی‌های ِ جهان، همه را به انتظار ايستاده‌ايم.
گذر کنيد و
پوزخند به رخ آريد و
ديوانه‌مان خوانيد...

بخنديد!
ما اين‌جا ايستاده،
شما دنيا می‌کاويد؛
ما اين‌جا ايستاده،
شما دل‌بر می‌يابيد.
رد می‌شويد و
نگاهی می‌کنيد و
يکی پوزخند ِ چندباره...

بخنديد!
حرفی‌تان برای ِ گفتن نيست.
پس سوزان از ترديد،
آتش ِ طعنه بارمان سازيد.
ما اين‌جا ايستاده‌،
به هم هديه‌ی ِ لبخند می‌دهيم.
نگاه می‌کنيم و
عشق می‌ورزيم و
عشق می‌سازيم...

ما ايستاده‌ايم!

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● دوشنبه ٤ آبان ،۱۳۸۳

ياد

يه زمانی، رنگ ِ چشمای ِ تو بارون رو به يادم می‌آورد... حالا بارون رنگ ِ چشمای ِ تو رو به يادم می‌آره.

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط ِ ايمان





Fight Spam! Click Here!

  RSS 2.0  



بایگانی:

۸۲/۲ ۸۲/۳ ۸۲/۴ ۸۲/۵ ۸۲/۶ ۸۲/۷

۸۲/۹ ۸۲/۱۰ ۸۲/۱۱ ۸۲/۱۲
۸۳/۱

۸۳/۴ ۸۳/۵ ۸۳/۶ ۸۳/۷ ۸۳/۸ ۸۳/۹

۸۳/۱۰ ۸۳/۱۱ ۸۳/۱۲
۸۴/۱ ۸۴/۲ ۸۴/۳ ۸۴/۴ ۸۴/۵ ۸۴/۶ ۸۴/۷ ۸۴/۸ ۸۴/۹ ۸۴/۱۰ ۸۴/۱۱ ۸۴/۱۲
۸۵/۱ ۸۵/۲ ۸۵/۳ ۸۵/۴