اين ترانه برایِ تو

● یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۳

انتظار

نيستی؛
ديگر ميدان ِ مغناطيسی‌ات بی‌قرارم نمی‌کند.
شعاع‌های ِ نورت اما،
هنوز هم پيداست؛
هرچند فاصله زياد است...

می‌دانی دخترک؟
بيزارم از انتظار.
اما انتظار ِ تو
چيز ِ ديگری‌ست.

اگر بيايی
من چشم‌به‌راه ِ چه کسی بمانم؟
(کنسرت در جهنم، رسول يونان)

نکته‌ی بی‌ربط اما مهم: نوشته‌های اين وب‌لاگ، لزوماً شرح حال فعلی شخص من نيست.

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ِ ايمان



● سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳

نشان ِ بی‌نشانه

اين نزديکی‌ها
چيزی هست
ـــ نمی‌دانم ـــ
که دوست‌اش می‌دارم.
عطر ِ گلی شايد،
يا خنده‌ی ِ دختری،
شيرين‌زبانی‌های ِ کودکانه‌ای حتا...
به بی‌راهه‌ام می‌برد
چون نشان ِ بی‌نشانه‌ای در دوردست‌ها؛
باد،
هر لحظه،
عقربه‌ی ِ قطب‌نما را به سويی می‌کشد.

◊ عطر گل، خاطره‌ی عطر کسی‌ست که نمی‌دانيم کی‌ست. (من و نازی، حسين پناهی)

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳

من کی‌ام؟

دارم به اين فکر می‌کنم که من کی‌ام. اون آدمی که کلی فکرهای خوب تو سرشه، يا اون آدمی که کلی کارهای نادرست انجام داده؟... نه، نمی‌خوام خودم رو گول بزنم.

If you had done something differently, it wouldn't be you, it would be someone else looking back, asking a different set of questions -- Max Payne 2: The Fall of Max Payne

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۳

دروغ

به خودم که دروغ می‌گويم،
تو زيباتری...
تو زيبايی؛
و اين‌گونه زندگی هم زيباتر است.

چراغ‌ها را خاموش می‌کنم.
پيکر ِ رقصان‌ات
در تاريکی به‌تر پيداست.
صدای ِ تو
وقتی که چشمان‌ام بسته‌ست
زيباتر به گوش می‌رسد...

◊ حرف‌ها تمام نشد و اين شعر هم ناتمام ماند. اما دروغ کدام است؟! مگر می‌شود آدم به خودش دروغ بگويد؟ روزها و شب‌های ِ من از فکر ِ به توست که فروزان می‌شود.

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط ِ ايمان



● پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳

من هم نبودم*

می‌خواستم در آغوش‌ات بگيرم و بگويم «من هستم». اما من هم نبودم، هرگز نبودم. هرگز تو را نبوسيدم و هرگز نگفتم‌ات که دريا دريا دوست‌ات داشته‌ام. هرگز برف ِ چشمان‌ات را با دست‌ام پاک نکردم و هرگز دستان‌ام را به ميهمانی ِ دست‌ات نبردم... نه، من هرگز نبودم.

*تاريخ ِ اين نوشته معلوم نيست.

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط ِ ايمان



● شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۳

هذيان بامدادی

يک شب ِ سرد ِ سرد ِ سرد. بايد بيدار بمانی؛ خواب نتيجه‌ای جز کابوس ِ حمله‌ی ِ گرگ‌ها ندارد. می‌توانی بنشينی و حساب کنی که با اخراج ِ تمام ِ افغانی‌ها، چند متر ِ مربع جا برای ِ هر ايرانی باز خواهد شد. يا پتو را روی ِ سرت بکشی و آرام گريه کنی... نگران نباش: باد صدای ِ ناله‌ات را گم خواهد کرد. می‌شود به اين فکر کرد که آيا «بودن يا نبودن ِ هملت» اصلاً برای ِ اين دنيا فرقی هم می‌کند؟ و اين هم يک سوژه‌ی ِ تحقيقاتی ِ جديد: آيا پرستاره‌گی ِ آسمان ِ روستايی‌ها نسبت ِ مستقيمی با تعداد ِ زياد ِ دوستان‌شان دارد؟ و آيا دود تنها دليل ِ کم‌ستارگی ِ شهری‌هاست؟

مهم نيست... خورشيد که طلوع کند، دوباره بچه‌ی خوبی می‌شوم و سراغ ِ اين سؤال‌های ِ عجيب و غريب نمی‌روم.

مريم و علی

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط ِ ايمان





Fight Spam! Click Here!

  RSS 2.0  



بایگانی:

۸۲/۲ ۸۲/۳ ۸۲/۴ ۸۲/۵ ۸۲/۶ ۸۲/۷

۸۲/۹ ۸۲/۱۰ ۸۲/۱۱ ۸۲/۱۲
۸۳/۱

۸۳/۴ ۸۳/۵ ۸۳/۶ ۸۳/۷ ۸۳/۸ ۸۳/۹

۸۳/۱۰ ۸۳/۱۱ ۸۳/۱۲
۸۴/۱ ۸۴/۲ ۸۴/۳ ۸۴/۴ ۸۴/۵ ۸۴/۶ ۸۴/۷ ۸۴/۸ ۸۴/۹ ۸۴/۱۰ ۸۴/۱۱ ۸۴/۱۲
۸۵/۱ ۸۵/۲ ۸۵/۳ ۸۵/۴