اين ترانه برایِ تو

● چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۳

پرواز

پرواز،
بدون ِ تو؟!
نبايد آيا
«پر»ی باشد
برای ِ گشودن؟

نه چندان بی‌ربط:
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر در بند ِ درمان‌اند درمانند
(حافظ شيراز)

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط ِ ايمان



● یکشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸۳

اين ترانه برای تو*

تو که می‌دانی... من اين‌ها را نمی‌خواستم. هراسان بودم از اين روزمرگی‌ها. از سلام‌های والسلام می‌ترسيدم. من می‌ترسيدم از چکمه و تفنگ. از درختان سربريده، از فرياد و فغان. من بی‌زار بودم از اين نگاه‌های سخت و سنگين؛ نگاه تو را می‌خواستم. صدای نرم و دستان خوش‌آهنگ تو بود که مرا بالا می‌برد. گريه‌ی تو بود که مرا به خنداندن وامی‌داشت... پس از تو دنيا خسته‌ام می‌کند، گويی همه‌چيز کهنه‌ست. دنيای من با تو نو می‌شد. بعد از تو خطوط کاغذ با هم موازی نيستند؛ شعرهای‌ام مدام يک‌ديگر را می‌شکنند. خطوط حاشيه به هم نزديک می‌شوند و جا را برای دستان‌ام تنگ می‌کنند. وقتی تو نيستی، تخت خواب از حضور سنگين‌ات در رؤياهای‌ام جا می‌زند. فنجان‌ها با دست‌ام مهربان نيستند. و حتا تصويرم در آينه، مسخره‌ام می‌کند. حالا سؤال‌های بی‌جواب مغزم را لب‌ريز می‌کنند: من نمی‌دانم که چرا قانون سوم نيوتن در ميان ما انسان‌ها صدق نمی‌کند، و نيروهای بين من و تو برابر نيست؟ نمی‌فهمم اگر دانش‌مندان نگران گرم شدن زمين‌اند است، پس چرا هيچ‌کس نگران سردتر شدن روزبه‌روز ما انسان‌ها نيست؟ چشم سياه تو جواب ساده‌ی هر سؤال بی‌جواب اين وامانده بود. تو هم «چرا» بودی و هم «چگونه». و حالا زندگی بی‌چرا و بی‌چگونه چه دشوار و ناخواستنی‌ست. چه ابتر است.

*عنوان اين نوشته و عنوان اين وب‌لاگ از ترانه‌ای به همين نام (This Song For You) از Chris de Burgh گرفته شده.

پیام‌ها ‌ ● نوشته‌شده در ساعت ِ ٤:۳۳ ‎ق.ظ توسط ِ ايمان





Fight Spam! Click Here!

  RSS 2.0  



بایگانی:

۸۲/۲ ۸۲/۳ ۸۲/۴ ۸۲/۵ ۸۲/۶ ۸۲/۷

۸۲/۹ ۸۲/۱۰ ۸۲/۱۱ ۸۲/۱۲
۸۳/۱

۸۳/۴ ۸۳/۵ ۸۳/۶ ۸۳/۷ ۸۳/۸ ۸۳/۹

۸۳/۱۰ ۸۳/۱۱ ۸۳/۱۲
۸۴/۱ ۸۴/۲ ۸۴/۳ ۸۴/۴ ۸۴/۵ ۸۴/۶ ۸۴/۷ ۸۴/۸ ۸۴/۹ ۸۴/۱۰ ۸۴/۱۱ ۸۴/۱۲
۸۵/۱ ۸۵/۲ ۸۵/۳ ۸۵/۴